اشعار سردار شعر شیعه حاج محمد رضا آقاسی

اشعار سردار شعر شیعه حاج محمد رضا آقاسی

بخشهایی از مثنوی شیعه :

شیعه یعنی شوق یعنی انتظار

صاحب آیینه تا صبح بهار

شیعه یعنی سالک پا در رکاب

تا که خورشید افکند از رخ نقاب

شیع یعنی وعده ای با نان جو

کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر

بین نان خشک خود یا یک اسیر

شیعه یعنی تیغ تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی امتزاج نار ونور

شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادر اضطراب

شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر

بارش ابرکرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان ووقار

شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

شیعه یعنی شرح منظوم طلب

از حجاز و کوفه تا شام و حلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی

غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو

شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر

بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار

شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

شیعه یعنی وعده ای با نان جو

کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر

بین نان خشک خود با یک اسیر

شیعه یعنی عشقبازی با خدا

یک نیستان تکنوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون

شیعه توفان می کند در کاف و نون

شیعه یعنی تندر آتش فروز

شیعه یعنی زاهد شب، شیرروز

شیعه یعنی شیر، یعنی شیر مرد

شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابقون السابقون

شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آبها را گل کند

خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست

کربلا بارزترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان

بر سر نی جلوه رنگین کمان

شیعه یعنی امتزاج نار و نور

شیعه یعنی رأس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب

شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار

می کشد بر دوش خود چل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیت

سر نهد برخاک پای اهل بیت(ع)

یا فرزدق وار در پیش هشام

ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل بلاست

جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل

می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه مولای ماست

اکبر اوییم و او لیلای ماست

 

 

 

--------

اشک

آفتاب از روی زین افتاده است

مشک آبش بر زمین افتاده است

کیست این ساقی که بی دست آمده است

کز سبوی تیغ سر مست آمده است

کیست این ساقی که در خون پا نهاد

تیرها را دید  پیشانی گشاد

کیست این ساقی  که بر خود پا گذاشت

آب را در حسرت لبها گذاشت

مشک کن لبریز آب و آبرو است

چشم من با خیمه ها در گفتگو است

ای خدا این مشک را از من مگیر

گر گرفتی اشک را از من مگیر

شیعه ی بی اشک شمع مرده است

کز غم بی آتشی افسرده است

نسبتی باهم دارند آب و گل

اشک می شوید غبار از چشم دل

اشک ای عجز  ای ثبوت بندگی

چشمه ی جوشان آب زندگی

اشک ای تسبیح احمد در حرا

غرق در خون کن تماشای مرا

اشک ای سر تسلای علی

ای سکوت آلوده فریاد جلی

اشک ای آیینه ی بی تار و پود

همدم زهرا به شبهای کبود

اشک ای آرام جان بی قرار

در رکاب ناقه ی زینب ببار

خواب می دیدم که در بیداری ام

در مسیر کاروانی جاری ام

 کاروانی بی سر و بی سرپرست

غل به گردن خشک لب تاول به دست

کاروان از بس که آتش دیده بود

اشک در چشمانشان خشکیده بود

 

اشک بی معرفت آب چشم است

اشک با معرفت تر خشم است

گر حسینی شدی ترک سر کن

عزم پرواز بی بال و پر کن

پیش از آن کز تو ذلت بسازند

خانه ی ظلم زیر و زبر کن

شیعه و عافیت وامصیبت

دین واشرافیت وامصیبت

ای شمایی که در خود خزیدید

شیعه ی راستین یزیدید

شیعه آیا فقط اشک و آه است

این تصور بسی اشتباه است

 

-----------------------------------

تمام فتنه ز حکم شریح قاضی شد

هموکه کیسه ی زر گرفت و راضی شد

کنون که دین محمد به قتل من بر پاست

فیا سیوف خزینی که ظهر عاشوراست

ظهر عاشورا که زیر خنجرم

دست بگشا سایه افکن بر سرم

از لب نی بشنوم صوت تورا

صوت انی لا ارالموت تورا

پرچم زلفت رها در باد شد

وز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود

تاب گیسوی پریشان تو بود

می روی بر نیزه تا شام خراب

تا لبی تر سازی از تشت شراب

می سزد نی نکته پردازی کند

در بیابان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است

ناله از دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه

 بی غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر

تا بگوید سر بیعت با غدیر

 

 

سلام بر تو و نیزه ای که حامل  توست

به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ی زینب پریشانت

---------------

ای صبا از ما بگو با کربلا

ای نماز ما به خاکت مبتلا

تا به کی دور از تودر خود سوختن

چشم بر راه نسیمت دوختن

یا جنون کن راه خود را بازکن

یا مرا آماده ی پرواز کن

بر سر نی زلف ما را تاب ده

ماهیان را رخصت گرداب ده

آنچنان کن تا نماند در زمین

از وجودم غیر آهی آتشین

گفت با من نکته دانی اهل دل

کی خدا گنجد درون آب وگل

خانه ی حق چار چوبی تنگ نیست

حج همین گردش به دور سنگ نیست

حج حجامت می کند ارواح را

پاک میسازد ز دل اشباح را

حج تو آن گه قبول حق شود

که دلت در تور مستغرق شود

طوف سنگ کعبه حج اصغر است

حج اصغر شاخ بی برگ و بر است

حج اکبر کن به خون احرام کن

سینه را بر تیغ ها اطعام کن

کربلا بیت الحرامی دیگر است

حاجیانش را مقامی دیگر است

نیتش ترک سر و پا گفتن است

در پی اش تکبیر در خون خفتن است

از حرم تا قتلگه سعی صفاست

رد پای اهل بیت مصطفاست

عید اضحی ذبح اکبر راببین

کعبه ی در خون شناور را ببین

ای جوانان بنی هاشم چرا

 بر نمی دارید تابوت مرا

تاک تا کی سر کند در آفتاب

تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب

ای خماران را شرابی سوخته

ما عطشناکیم و آبی سوخته

بی تودر چاهیم و آهی آتشین

دولی از دود طنابی سوخته

دوش دیدم خیمه هایی را به خواب

شعله گون در پیچ و تابی سوخته

از حرارت سوختم آبی کجاست

چشم حسرت ماند و خوابی سوخته

خشک سالی می تپد از شش جهت

آسمان دارد سحابی سوخته

ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار

خسته با زین و رکابی سوخته

کاروان بر باد گویی می رود

غرق ماتم در نقابی سوخته

می رود تا شام در بهت غروب

بر سر نی آفتابی سوخته

------------

 

----------------------------------------

گفت فحشا در کجا آید پدید

گفتمش در کوچه های بی شهید

بی شهیداند بی سوز و گداز

بر سر سجاده های بی نماز

بی شهیدان را غم لیلا کجاست

سوز و اشک وآه واویلا کجاست

کوچه ی ما بوی مجنون می دهد

بوی اشک و آتش وخون می دهد

بوی مجنون مست میسازد مرا

در پی لیلی می اندازد مرا

نام لیلی بردم آرامم گریخت

هفت بندم بند بند از هم گسیخت

از جنوب وشرق تا غرب وشمال

گشته ام  در بین اشباح الرجال

کیست تا از مرگ من پروا کند

یا به روی غربتم در وا کند

آب می جو یم ولیکن در سراب

کوفه بازار است این شام خراب

در تمام کوفه آیا مرد نیست؟

جز علی مردی سراپا درد نیست؟

چون علی باید که سر در چاه کرد

شیعه را تا از خطر آگاه کرد

شیعه کی از مرگ پروا می کند

پرچم دین را به پر وا میکند

شیعه کی تسلیم فحشا می شود

فسق را محو تماشا می شود

کربلا بر شیعه نامکشوف نیست

حکمتش جر امر بالمعروف نیست

این نماز و روزه و حج و زکات

امر بالمعروف نهی از منکر است

شیعه ی بی امر و بی نهی ابتر است

شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کیست تا پرچم به دوش خون کشد

شیعه را از خواب خوش بیرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا

شیعه یعنی غربت و رنج و بلا

شیعه ی بی درد زخم بی نمک

بس کن این یا لیتنی کنت معک

کربلا غوغاست سازو برگ کو

ظهر عاشوراست  شور مرگ کو

ظهر عاشورا و این تذهبون

نعم تقولون ما لا تفعلون

-----------------------------------

آخرین ققنوس!

کربلا گفتم کران را گوش نیست

ورنه از عم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه زماتم میزنند

روز وشب از کربلا دم می زنند

هر نظر بر غنچه ای تر میکنند

یادی از غوغای اصغر میکنند

غنچه می بینم دلم پر می زند

بوسه بر قنداق اصغر می زند

گفت بابا! بی برادر مانده ای؟

بی کس و بی یار و یاور مانده ای؟

کر تو تنهایی بگو من کیستم؟

اصغرم اما نه  اصغر  نیستم

خیز و اسماعیل را آماده کن

سجده ی شکری بر این سجاده کن

ای پدر حرف مرا در گوش گیر

خیز و این قنداقه درآغوش گیر

خیز و با تعجیل میدانم ببر

بر سر نعش شهیدانم ببر

تشنه ام ! اما نه بر آب فرات

آب می جویم! ولی آب حیات

آب در دست کمان دشمن است

تیر آن نامرد احیای من است

اتش اقیانوس را آواز داد

آخرین ققنوس ر ا پرواز داد

 خون اصغر آسمان را سیر کرد

خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

زینب آیا سر به محمل می زند

کاروان را زخمه بر دل میزند؟

 

--------------------------------------

دل من فدای دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست ابالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شصت ابالفضل

 

محرم

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و حنجر

تلاطم میکند حنجر به حنجر

غم زهرا مرا سوز درون داد

دم حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آمیخت

مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم زمشک تیر خورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی عقاقی

مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

اگرچه تا کنون کاری نکردم

دعا کن تا ز میدان بر نگردم

بگیرم دامن دشت ودمن را

سراغ عندلیبان چمن را

بپرسم از لب تیغ زلیخا

نشان یوسف بی پیرهن را

صبا در خاک و خون آیا ندیدی

شهید بی سر و دفن و کفن را

-----------

 

 

ای شط فرات تشنه کامم

ای آب حیات تشنه کامم

هرچند چو دجله در خروشم

یک قطره هم از لبت ننوشم

در غلغله ی بلا چه کردی

با ساقی کربلا چه کردی

عباس امام ساقیان است

سقای تمام ساقیان است

 

کربلا لبریز عطر یاس شد

نوبت جانبازی عباس شد

بازوانش مرگ را بی تاب کرد

تیغ های تشنه را سیراب کرد

تا به حال عباس ها رادیده  ای؟

بوسه ای از دست آنها چیده ای؟

بنگر این مستان آتش خورده را

بازوان تیر و ترکش خورده را

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر

بارش ابر کرامت بر کویر

زینب آیا سر به محمل میزند؟

کاروان را زخمه بر دل می زند

ای پرستار پرستوهای من

مرحم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق و صفا

اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا عزیز مرتضی

در کجایی رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم دردست توست

کرسی و لوح و قلم دردست توست

غنچه ها را گرچه پر پر کرده اند

کوله بارت راسبک تر کرده اند

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب

شیعه یعنی تشنگی در شط آب

آب گفتم سینه ها بی تاب شد

خیمه ها ازآه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگی بیداد کرد

کودکم بی تاب شد فریاد کرد

بر زبانش شعله ی آه و عطش

شد ز تیر کین گلویش آبکش

 

ساقی لب تشنه لبی باز کن

سفره ی نان و رطبی باز کن

قوم به حج رفته که باز آمدند

بر سر نعشت به نماز آمدند

قوم به حج رفته تورا کشته اند

پنجه به خوناب تو آغشته اند

سامریان شعبده بازی کنند

نفی رسولان الهی کنند

 

 

 

 

----------------------------------------

دشت پر از ناله و فریاد بود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تو را شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه ای از زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من

بوسه بزن بر تب لبهای من

تا زغم غربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگیر ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجیر ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست

آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

آینه رهگذر صوفیان

سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می زدند

شام تو را سنگ جفا می زدند

کوفه اگر آینه ات را شکست

شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبرزین شود

شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمین کند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت تو بوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده ای

کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمدست

چیست شفابخش دل ریش ما

مرهم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گل روی تو

سجده به محراب دو ابروی تو

-بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگر شیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه برانگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی

کو کفنی تا که بپوشم تنت

تاگیرم دامنه ی دامنت

حج  تو هر چند که تا خیر داشت

لاکن هفتاد و دوتکبیر داشت

آری هفتاد و دو تن رنگ رو

عزم وضو کرده به خون گلو

اینان هفتاد و دو قربانی اند

کز اثر با ده ی تو فانی اند

همنفسان حج حسینی کنید

پیروی از راه خمینی کنید

حج حسینی سفری سرخ بود

احرامش بال و پری سرخ بود

حج حسینی سفر کربلاست

نیت آن غربت و رنج و بلاست

 

 

-------------------------------------------------

به جز دست علی مشکل گشا کیست ؟   :

 

 

 

به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلید کنت و کنزا مخفیا کیست

کسی جز او توانایی ندارد

که زخم شیعه را مرحم گذارد

غدیر ای باده گردان ولایت

رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد زمحراب سماوات

به گوش گوشه گیران خرابات

رسولی کزغدیر خم ننوشد

ردای سبز بعثت را نپوشد

تمام انبیا ساغر گرفتند

شراب از ساقی کوثر گرفتند

-علی ساقی رندان بلاکش

بده جامی که می سوزم در آتش

مرا آیینه ی صدق و صفا کن

تجلی گاه نور مصطفی کن

 

----------------------------------

مثنوی محمد (ص)   :

الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را

به نوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد کل هستی

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست

که سر مست از جمالش چشم هستی ست

زاحمد هردو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کاین احمد کدام است

که ذکرش لذت شرب مدام است

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل و نهارست

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکنها را دلیل است

همان احمد که ستار العیوب است

دلیل راه و علام الغیوب است

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد

جناب کنت و کنزا" مخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد

همان باطن که بر ما ظاهر آمد

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محـمد   (ص)

محمد میم و حا ء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمه للعالمین است

کرامت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده ی غیب و شهود است

کلید مخزن سر وجود است

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آینه دار است

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است

 

-------------------------

 

چند بیتی ها    :

 

در وصف مولا علی (ع)

 

کیستی ای آیه ی ختم رسل

اول  و آخر تویی ای نفس کل

موج هستی کشتی  و دریا تویی

حق تویی پیدا و ناپیدا تویی

ای تو پیدا در ظهور کائنات

وی  تو پنهان در حجاب ممکنات

ای حضورت نقش در آیینه ها

مهبط تنزیل شوقت سینه ها

بی خود  از خود  در بیابان طلب

 می زنم بر خاک زانوی ادب

حیدرا یک جلوه محتاج توام

دار بر پاکن که حلاج توام

جلوهای کن تا که موسایی کنم

 یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دو گام از خویشتن بیرون زنم

 گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو

 سر نهم بر دامن اولاد تو

لیک می دانم که جز دندان تو

هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست

هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین

مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند

سرخوش از شهد هدایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند

کام خود را تحت نامت ساختند

خلق را در اشتباه انداختند

یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه

وقت جانبازی به کنج خانقاه

دل به کشکول و تبرزین بسته اند

بهر عدلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند

راه اقیانوس را گم کرده اند

یا علی بار دگر اعجاز کن

مشتهای کوفیان را باز کن

باز گو شعب ابی طالب کجاست

آن بیابان عطش غالب کجاست

تا زجو ر پیروان بوالحکم

/ 0 نظر / 13 بازدید