درباره تمام فرقه های جهان

در اینجا  اسم تمام فرقه ها را که بعد از پیامبر عظیم الشان اسلام بوجود آمد را مختصرا نام میبرم و عقاید تک تک اونا را میذارم تا دوستان خوب از این فرقه ها با اطلاع باشند تا گولشان را نخورتد و خدای ناکرده آخرتشان را خراب نکنند  

اسامی فرقه ها 

   نخسین فرقه ها         شیعیان            اهل سنت              غُلات یا منحرفین 

خوراج

ادوار شیعه

معتزله

دروزیه

مرجئه

امامیه

اهل الحدیث

اهل حق و نصیریه

قدریه

زیدیه

اشاعره

شیخیه

جبریه و جهمیه

اسماعیلیه

ماتریدیه

بابیه

   

وهابیت

بهائیت

 

فرقه های معتزله

سومین بار به واصل بن عطا وپیروانش که ازمجلس درس حسن بصری خارج شدند و به معتزله و اهل عدل و توحید و قدریه معطله نیز مشهورند.4 برخی دیگر اعتزال واصل بن عطا از امت اسلامی و مذاهب زمان او را سبب این نام گذاری می دانند.5

ابوالقاسم بلخی معتزلی می‌گوید علت این که به معتزله این لقب را داده‌اند این است که درباره مرتکب کبیره اختلاف نظر وجود داشت؛ خوارج قائل به کافربودن و نسبت شرک می‌دادند . مرجئه قائل به مؤمن بودن وی بودند، چون اقرار به خدا و رسولش داشتند. اهل حدیث آنان را مؤمن فاسق می دانستند.معتزله از تمامی این گروه‍ها دوری جستند وگفتند ما مورد اتفاق همه آراء را می‌گیرم و مورد اختلاف را حذف می کنیم وآن اینکه این آدم را فاسق می‌دانیم ولی او را با کافرنمی شماریم.

از آنچه گفته شد چنین می‌توان نتیجه گرفت معتزله به دو دسته تقسیم می‌شود.

1- پیشنیان در معتزله

2- معتزله واصلی

میان این دو دسته جز از حیث اسم هیچ گونه مشابهتی نیست و از لحاظ فکری و عقیده ابداً با یکدیگر ارتباطی ندارند معتزله اول فقط عزل از زندگی بود در مسجد به نماز و روزه مشغول بودند معتزله سیاسی فقط از دیدگاه سیاسی اعتزال اختیار کرده بود که نه طرفداری از علی(ع) بنمایند و نه از معاویه. اما معتزله واصلی بر خلاف آن گره‌های نخست نه رنگ صوفی گری را دارا بودند نه رنگ سیاسی داشتند کارشان فقط تحقیق و بررس های علمی وهدفشان پاسخ گفتن به شبهات مخالفین دین بود.

هرچند بعید نیست که قدریه و جهمیه و جبریه از قبیل معبد جهنی، غیلان دمشقی، جهم بن صفوان ونظایر اینها موجب پدید آمدن معتزله را فراهم آورده باشند و سرانجام رفته رفته به صورت مدرسه عقلی بزرگی که دارای مبانی و فلسفه مخصوص است در آمده باشند و نظریات سیاسی خویش را تدریجا به صورت اعتقاد دینی در آورده‌اند6.

خلاصه اینکه ظهور معتزله یک نهضت علمی و عقلی بزرگ در اسلام بوده است که بدست واصل بن عطا و یارانش پدید آمده وپیروان این مدرسه در آغاز فرقه‌ای دینی و اعتقادی بودند و تدریجا در مسیر تاریخ اجتماعی شدند در سیاست نیز وارد شدند و عقایدی را از قبیل امامت و شرایط آن و عصمت آن را بیشتر مورد بحث قرار دادند7

. زمینه های پیدایش معتزله

علم دوستی و علاقه مسلمین به آموختن علوم با زندگی سیاسی درقرن دوم هجری توام شد بسیاری از احزاب سیاسی روی اعراض شخصی و یا اجتماعی و منافع حزبی متوجه نظریات خاص کلامی شدند7/1. آنچه درگذشت از حوادث صدر اسلام روی داد موجب شد که طبیعت فکری مسلمین تا حدی عوض شود و تدریجا یک دسته مسائلی پرورش یافت که مسلمانان دانش دوست را وادار کرد تا پیرامون آن بحث و تفحص بیشتری بکنند چون در تربیت اسلامی صورتی ساخته شد که هرکس می‌خواست هرچیز را بفهمد و به علل و عوامل هر پدیده‌ای پی برد و به هر اشکالی پاسخ گوید بدین منظور گروهی پیدا شدندکه عقاید و افکار خود را در قالب های فلسفی و منطقی و استدالالی ریختند تا پاسخگوی پرسشها باشد این گروه را بعدها معتزله نامیدند.

در بین مسلمین گروهی بودند که عقاید اسلام را زیر سوال می‌بردند مانند دهریان، مانویان، اهل کتاب یهودیان و مسیحیان ذمی از آن گذشته خود انسان از خودش می‌پرسد خدا یعنی چه و چرا به او ایمان بیاوریم و... در چنین شرایطی لازمه آن دوران ظهور معتزله برای دفاع ازکیان اسلام و مسلمین بود تا با استدالال های منطقی و فلسفی و حکیم وار جواب دهند.

از آن گذشته قرن دوم هجری که ملل متحد غیر عرب مانند ایرانیان و سریانیان وارد قلمرو حکومت وتمدن اسلامی شدند عقاید سادة اسلامی را در باب الهیات مورد تحقیق و دقت وبازسازی قرار دادند. از سوی دیگر از نیمه قرن دوم هجری قمری که معارف وفلسفه‌ی یونان باستان و ایران به زبان عربی ترجمه شد مسلمانان ومتفکران اسلامی با آن معارف آشنا گشتند یک جنبش فکری و باز اندیشی بین آنان پدید آمد و اذهان متفکران را در باب اندیشیدن عقاید اسلامی واداشت و افکار آنان به جستجو و تکاپو افتاده و به استدلال پرداختند در این میان گروه خردگرا درتفکر اسلامی واستدلال کلامی روشی پیش گرفتند که آنان را اصطلاحاً «‌معتزله» خوانند. که عقل و منطق و استدلال عقلی وآزاد اندیشی را بر هرچیز مقدم می‌داشتند. از این رو ظواهر ونصوص قرآن و احادیث را با موازین عقل می‌سنجیدند آئین معتزله را یک نظام خردگرا درعالم اسلام شمرده‌اندکه برجسته ترین جنبش فکری آن عصر بود.

مؤسس و پیدایش معتزله

شخصی که اعتزال را بنیاد نهاد واصل بن عطاء بود(م131هـ ق)1.وعده‌ای گویند اولین شخص این فرقه حسن بصری بوده است. بنا به قول شهرستانی در ملل ونحل اختلافاتی که در اصول در ایام صحابه تولید شد بدعت معبدجهنی وغیلان دمشقی و یونس اسواری بودکه درباره قدر سخن می‌گفتند بنابراین قول ابومنصور بغدادی درالفرق بین الفرق2 در ایام حسن بصری مخالفت واصل بن عطاء در تقدیر و منزلت میان منزلین یعنی واسطه ما بین کفرو ایمان پدید آمدو عمرو بن عبید هم در این بدعت هم آواز وی شد حسن بصری ایشان را ازمجلس درس خود برانید. ایشان در نزد ستونی از ستونهای مسجد بصره عزلت اختیار کرد و به این جهت ایشان را معتزله گفتند 8.

عده‌ای محل ظهور این فرقه را عراق دانسته که درآنجا نژادسامی با نژاد ایرانی به هم آمیخته‌اند زمانی که معتزله به وجود آمد وضعیت عقیده و شبهه بسیار زیاد بود به طوری که اواسط خلافت بنی امیه تفکر دراصول مذهب از طرف جمعی از مسلمانان غیر عرب قوت گرفت و موضوع قابل توجهی که مورد مباحثه و نظر قرار گرفت مساله قضا وقدر الهی جبرو اختیار بود اولین شبهه دراین قسمت در عصر خلافت عبدالملک بن مروان بظهور رسید و ابتدا معبد بن عبدالله جهت مقابله بر علیه جبریه منتشرنمود و بنا برقولی او این اندیشه را از یک ایرانی سنبویه نام فرا گرفته بود9.

حسن بصری در ایامی که در بصره به وعظ و تعلیم مشغول بود عده کثیری از فصاحت ودانش وی و موعظه‌اش استفاده می‌نمودند وحسن درنتیجه زهد و تقوا توجه کثیری از مسلمانان را جلب کرده بود. بصری می‌گفت؛ مرتکبین معاصی کبیره منافق خوانده می‌شود، واو ازکافر بدتر می باشد.

ازارقه از علماء خوارج می‌گفت: هرکس چه مسلمان چه غیر مسلمان مرتکب گناه کبیره یا صغیره شود مشرک می‌باشد وقتل او و اطفال و زنانش واجب است .

در این موقع واصل بن عطاء رای هیچ کدام را نپذیرفت و نظریه سومی را ارائه نمود که حد وسط آن دو می باشد. نه کافر است نه مسلمان حدوسط منزلت بین منزلتین.

واصل بن عطا در گستر ش اندیشه خود بسیار مؤثر بود در رفتار اجتماعی سعی‍ش براین بودکه احساسات دیگران را خدچه دار نکند. بخاطرهمین اصلاح خواهی در مسلة قتل عثمان وضع خود را روشن نکرد واین به صلاح پیروانان علی (ع) بود .

واصل با علوییان مدینه روابطی استوار وحسنه‌ای داشت، زیدیه را مانند پیشوایان خود گرامی می داشتند .

گسترش معتزله و سیاسی شدن آنان

موقعیت سیاسی طوری پیش آمد کرد که عباسیان به خلافت رسیدند ، همان روشی را پیش گرفتند که واصل مبین آن بود در مسالة‌ منزلت بین المنزلتین و در مورد آزادی انسان که موافق با سیاست تبلیغی عباسیان بود از معتزله نزدیک یک قرن تمام جانبداری کردند.11 واین جانبداری موجب گسترش بسیار سریع معتزله گردید، به طوری که یک شرق شناش می نگارد ؛

«جنبش آنان (معتزله) چنان به سرعت بسط پیدا کر د که بخش بزرگی ازنخبگان فرهنگی مسلمانان را به آن نام خواندند . و در زمان فرمانروایی چند خلیفه،پایتخت خلافت عباسی بغداد به مرکزاین مکتب تبدیل شد.»12

علتی که عباسیان از معتزله جانب داری می کردنداین بود که واصل شاگردان خود را به سراسر جهان اسلام می‌فرستاد تا با دشمنان دین مجادله کنند. اینان خود را «اوتاد الله» می‌خواند واین فعالیت موقعی بود که عباسیان نیز به دعوت جامعه اسلامی برای قیام برخواسته بودندودرنهان و آشکار برای بر انداختن دولت اموی می‌کوشیدند مساله آزادی انسان در گفتار معتزله با سیاست رابطه محکمی داشت چون امویان قائل به جبر بودند واز آن دفاع می کردن‌ آنچه درصفین گذشت وموجب انتقال قدرت به آنها شده بود. می‌گفتند امری بوده که خداوندخواسته ومحتوم بوده است.

اندیشه اعتزال در زمان مامون بن رشید«298-218 ه.ق»مذهب رسمی و دولتی خلافت گشت، انگیزه مامون دراین اقدام علل سیاسی داشت اولاً خلیفة معتقد بود که فرونشاندن نهضتهای مردمی با استقرار یافتن مذهب واحد دولتی کاسته خواهدشد، ثانیاً با رسمی گشتن این مذهب از گسترش مذهب اهل البیت (علیهم السلام) جلوگیری خواهد شد .

مذهب معتزله بر اساس اصول خمسه درسال 212ه‍ ق مذهب رسمی کشور اسلامی شد. درتاریخ 218هـ.ق فرمانی صادرشدکه همةقاضیان و علما وفقها از لحاظ معتقدات مذهبی باید مورد امتحان واقع شوند هرگروه که از اصول معتزله امتناع ورزند محکوم به تبعید می شوند. جانبداری دستگاه عباسی از معتزله سبب گسترش و افول زود هنگامش گشت.

خلیفة‍ المتوکل الی الله 233-247ه‍ ق بر خلاف اسلاف خود جانب اهل حدیث و سنت را گرفت.13 و از معتزله دوری جست. و با پشتیبانی دستگاه خلافت از اهل حدیث و تبلیغ فقها و محدثین بعداز این معتزله رو افول نهاد.افول معتزله

درذیحجه سال 247ه‍ ق پس از واثق مردم با متوکل بیعت کردند وی به اهل سنت وحدیث تمایل یافت و آنانرا یاری کردو درسال248 هـ.ق محنت برداشت و آنرا به همه نواحی اعلان کرد. محدثان رابه سامرا فرا خواند و تکریم کردو ازآنان خواست تا احادیثی مربوط به صفات و رؤیت را نقل کنند و با این عمل توجه ورضایت مردم را به خود جلب کرد14.

پس از متوکل تا پایان قرن سوم اقتدار معتزله در هم شکست ومخالفان آنان مورد حمایت حکام عباسی بودند اهل حدیث و ظاهر گرایان روش مجادله وکلامی را بدعت می دانستند در مخالفت با اعتقاد معتزله از استدلال عقلی استفاده نمی کردند و روش آنان استفاده به ظواهر وتکفیرمخالفان بود. هر چند در صدهای بعدی مانند دوران حکومت آل بویه معتزله توانست در بغداد حضور به هم برسانند و حکومت آل بویه نیز از آنان جانب داری بکنند، اما عامه اهل سنت گرایش به اهل حدیث داشتند در این مدت چندان بیشرفتی نکردند بعداز آل بویه مکتب اشاعره رونق پیدا کرد و با مرگ ابو علی جبایی افول نسبی برای معتزله ایجاد شد که دیگر نتوانست مانند قبلاً در مجامعه علمی مطرح شود. همانطورکه گشت عدم جانب داری حکام و دشمنی فقها و محدثین اهل سنت موجب نابودی کلی اندیشه معتزله گشت.

#  علل های شکست اندیشه معتزله

# معتزله در میان دو دسته از دشمنان نیرومند قرار گرفته بودند که یکی دسته زنادقه و مشبهه و مجسمه و گروه دیگر فقها و محدثین بودند از این میان فقها و محدثین فرق داشتند چون این دسته در مسائل اعتقادی و دینی به قرآن کریم وحدیث تمسک می‌جستند و در برخی موارد به لغت و عرف مراجعه می‌کردند و اگر مشکل‌شان به این طریق حل نمی‌شد متوقف می‌شدند. پیداست که این روش با طبیعت عرب که فاقد علوم و منطق و فلسفه بود سازگارتر است. وقتی علوم پیش رفت کرد و فلسفه در بین مسلمین راه یافت معتزله با این روش مخالفت کردند و در موردی عقل را حاکم قرار دادند و از تقلید و تعبد کور کورانه سرپیچی کردند و اساس تحقیقات خویش را بر داوری عقل استوار ساختند. کار برد این روش در مباحث دینی روشی تازه بود که هنوز ذهن فقها و محدثین عامه با آن خونگرفته بود لذا آنها به مخالفت برخاستند و شمشیر انتقام را برروی این فرقه کشیدند وتا توانستند به آنها حمله کردند معتزله تمام اهم خود را صرف مجادله با زنادقه و ثنویه و دیگر مذاهب نموده بودند و آنان هم با فلسفه و منطق یونان و سایر کشورهای سعی می‌کردندآشنایی داشته باشند وحکم این که با هر مجادله کننده‌ای بهتراست با دلیلی از کتاب و اندیشه خودشان مجادله کرد می‌توان زودتر مغلوب ساخت از این روش به صورت وافر معتزله استفاده می‌کردند این عقاید و اندیشه های کلامی غیر اسلامی را که یاد گرفته بودند موجب شد مواردی از آراء و افکار بیگانگان در تعلیماتشان دیده شود و همین امر مستمسکی بود که فقها و محدثین بر آنها خرده بگیرند و تکفیر شان کنند.

یکی از علتها نیز می‌تواند روش عقلی معتزله باشد که سعی می‌کردند نص را طوری توجیه و تاویل می‌کنند که موافق با عقل باشد . یکی دیگر، مخالفت معتزله با رجال مشهور فقها و محدثین بزرگ که بین مردم محبوبیت داشتندبود.

یکی دیگر از آن اعوامل این بود که در میان آنها افراد منحرف و افراطی پیدا شدندکه افکار مسموم خویش را در لابه‌لای تعلیمات این مدرسه پروراندند و با اسلام و مسلمین مخالفت نمودند و خود را جز معتزله معرفی کردند تا اینکه تدریجاً ماهیت آنها شناخته شده و معتزله حقیقی آنان را از خود طرد کردند از این نوع افراد می‌توان ابوالحسین احمد بن یحیی راوندی م 245ق که در اصل زندقه و الحاد بوده. ابو عیسی رازقی محمد بن هارون م 247ق استاد راوندی بوده و احمن حائط م232ق و فضل حدثی م257ق را نام برد.

یکی از علت های دیگر را می‌توان حمایت دستگاه خلافت عباسی را از آنها نامبرد گرچه این امر در ابتداء موجب بسط وتوسعه اعتزال گشت ولی شدت عملی که خلفا روی اغراض سیاسی خویش نسبت به مخالفین معتزله نشان دادند و گروهی از بزرگان فقها و محدثین را اذیت کردند موجب گردیدکه تمام آزارها به حساب معتزله حساب کنند.

مهمترین دلیل شکست معتزله حمله فقها و محدثین به این جماعت بود.

ابو یوسف از شاگردان ابوحینفه معتزله را از زنادقه شمرده، امام مالک بن انس و امام شافعی فتوی دادند که شهادت معتزله پذیرفته نمی‌شود.

شیبانی یکی از شاگردان دیگر ابو حینفه فتوا داد اگر کس پشت سر معتزله نماز بگزارد باید نمازش را دوباره بجابیاورد.

یک از علتهای دیگر را می‌توان تشعب و شعبه شعبه شدن معتزله منظور کرد. اینها عواملی بود که دست به دست هم دادند و موجب شد که اندیشه معتزله از بین مسلمین رخت ببندد.

# روش معتزله در بیان اصول عقاید

آنان برای اثبات بیشتر بر قضایای عقلی تکیه می‌کردند و هر یک از مسایل مورد بحث را عقلی عرضه می‌داشتند. اگر مورد قبول واقع می‌شد. آن را می پذیرفتند و الا آن را رد می‌کردند.

شاید متاثر شدن از عقل در معتزله بخاطر آشنایی آنان با کتب فلسفه یونان و دیگر اینکه مرکز معتزله بیشتر عراق و ایران بود البته بر خورد معتزله با دیگر ادیان را نیز می‌توان عامل دیگر این امر دانست .

اعتماد معتزله بر عقل زمانی بیشتر شد که در بسیاری از مباحث از قبیل حسن وقبح اظهار نظرخاصی کردند و گفتند حسن و قبح اشیاء عقلی است و تمام معارف به وسیله عقل درک می‌شود پیش از آن که شرع دستور دهد. شکر منعم را عقل واجب می‌داند بر خداوند رعایت صلاح و سطح واجب است. 15

# اصول عقاید معتزله

اصول عقایدمعتزله پنج تا می باشد .

? توحید

? عدل

? وعد ووعید

? المنزله بین المنزلتین

? امربه معروف ونهی ازمنکر16.

به این اصول پنج گانه تمام فرقه ها یا شعبه‌های معتزلی معتقد می باشد. فقط اصم امربه معروف ونهی از منکر را جز این اصول نمی داند بقیه شعبه‌های معتزله قائل به وجوب امربه معروف ونهی از منکر درصورت امکان توانایی و امکان بوسیله زبان ،دست، شمشیر وبه هر صورتی که ممکن می‌باشند.

استاد محمد جواد مشکور قائل اندکه معتزلی درعقاید خود متاثراز یهود و نصارا می باشد :

«معتزله هم تحت تاثیر یهود واقع شده‌اند و هم تحت تاثیر نصاری مثلا اندیشه خلق قرآن ریشه یهودی دارد به وسیله برخی از ایشان در عالم اسلام نشر یافته است معتزلیان از الهیات مسیحی این آرا را اقتباس کرده اند که خداوند خیر محض است ومصدرهر چیزی است واز فعل شر به دور است وقادر به انجام آن نیست تشبهات وصورتها در کتاب مقدس به کار رفته است. انسان آزاد و در اعمال خود مخیر است »

نویسنده معتقد است همانطور که قدریه و جبریه در دامن اسلام پرورش یافته اند و بعضی از آیات و روایات هست که قایل به جبر مطلق و یا قدر مطلق می‌باشد، همانطور نیز می‌توان گفت اکثر اندیشه های معتزله برخاسته از متن اسلامی می‌باشد تنها با این فرق که به همان جنبه توجه شده است هر چند معتزلیان مسلماً با روش فکری و فلسفی یونانیان و ایرانیان و دیگر تمدنها و ادیان آگاهی داشتند و بعضاً متاثر از آنان می‌گشتند.

در مورد فرقه‌های معتزله نیز اختلاف است. اشعری آنان را به بیست فرقه تقسیم کرده ونام می‌برد. بیان الادیان به هفت شعبه تقسیم کرده است، شهرستانی به دوازده فرقه، بغدادی در الفرق بین الفرق به بیست فرقه تقسیم کرده اند، تاریخ ادیان ومذاهب جهان بیست ودوفرقه تقسیم کرده است ولی آنچه مسلم می با شد در اصول تمام شعبه های معتزلی موافق بوده‌اند.

# تاثیرات ظهورمعتزله بر فرهنگ اسلامی

اولاً این مکتب درپیشرفت علوم اسلامی به ویژه کلام کمک بسیاری کرده است اصلاً پایه اصلی علم کلام فلسفی و عقلی را در اسلام معتزلیان نهادند علم کلام عقایددینی را با استدلال عقلی ومنطقی توجیه می کنند عبارت بود از مجموع مناظرات عقلی معتزله در اثبات الهیات اسلامی و دفاع از آن،اشاعره در روش واسلوب تابع معتزله می‌باشند.

ثانیاً ظهور معتزله در تمدن اسلامی باعث ایجا د یک نهضت وتحول بزرگ فکری شد ومسلمین را با علوم فلسفه آشنا کردند زیرا اینها برای اثبات عقایدخود به مباحثه عقلی ومنطقی متوسل می شدند وبه همین علت موجب بغض وکینه شدید اغلب فرق اسلامی ومخصوصاً اشاعره ومحدثین بودند.

امام باقر (ع) و فرقه های منحرف عقیدتی

 

از آن جا که عصر امام باقر(علیه السلام)، روزگار برخورد اندیشه های اسلامی و غیراسلامی بود، دربارِ بنی امیه، مناظرات زیادی بین دانشمندان ادیان مختلف با امام سازمان دهی کرد و آخرین حکمرانان بنی امیه این سیاست کهنه و شکست خورده را بار دیگر از سر گرفتند.

1ـ فرقه مرجئه

این فرقه در پایان نیمه اول قرن اول هجری پدید آمد. آنان بر این باور بودند که مرتکب گناهان کبیره، مخلّد در دوزخ نمی ماند، بلکه کار او را به خدا وامی گذاشتند و به این دلیل آنان را مرجئه می خواندند که آنان نیت را کافی می دانستند و بر این باور بودند که خدا نیز بر آن بسنده می کند و عذابشان نخواهد کرد.1

پس از آن که در نبرد صفین، سپاه شام، سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به داوری کتاب خدا و سنت پیغمبر درباره خلافت امام علی (علیه السلام) یا معاویه مجبور کرد و علی (علیه السلام) به ناچار، حکمیت «ابوموسی اشعری» و «عمر بن العاص» را پذیرفت و این دو داور، به خلع علی (علیه السلام) از خلافت رأی دادند، خوارج، امام علی (علیه السلام) و معاویه را مرتکب گناهی بزرگ (حکمیت در دین خدا) دانستند و به دنبال این تهمت، این مسئله پیش آمد که وضعیت مرتکب گناه کبیره چگونه است؟ آیا در آتش جهنم مخلد خواهد بود؟ به دنبال این بحث، سخن از ایمان و حدود آن به میان آمد و این که ایمان چیست و مؤمن کیست؟2 این نزاع، بستر سرکشی و فساد را برای حکمرانان مهیا کرد تا هر چه می خواهند بکنند و سرانجام کار را به خدا واگذارند؛ زیرا معصیت و گناه هیچ آسیبی به ایمان نمی رساند.3 از این رو، حکمرانانِ بنی امیه تلاش زیادی در جهت تقویت پایگاه های اعتقادی مرجئه کردند که از جمله آنان، «حجاج بن یوسف ثقفی» را می توان نام برد.4 این فرقه مرجئه از چهار گروه تشکیل شده که عبارت اند از: «یونسیه»، «عبدیه»، «فسانیه» و «ثوبانیه» که هر یک اعتقادات خاص خود را دارند.5 این فرقه در دوره امامت امام باقر (علیه السلام) نیز به فعالیت خود ادامه داد. امام با اتخاذ موضعی تند و آشکار با آنان مخالفت کرد و هر جا سخنی از آنان به میان می آمد آنان را لعن و نفرین می کرد و می فرمود: «پروردگارا، پیروان گروه مرجئه را از رحمت خود دور فرما که آنان دشمنان ما در دنیا و آخرت هستند».6

 

2ـ فرقه جبریه و قدریه

جبریه بر این باور بودند که انسان از خویش هیچ گونه اختیاری ندارد و مجبور است. در مقابل آن، فرقه قدریه برآن بودند که هر بنده ای به وجود آورنده فعل خود است و خدا، کار او را به خودش وا نهاده و انسان حتی در اسباب کار یا انگیزه آن هم مختار است7. این فرقه، درست در مقابل جبریه قرار داشت.

این دو مسلک نیز در زمان خلافت امویان و در دوران حکمرانی معاویه به وجود آمدند و نزاع این دو، در تاریخ، پیشینه ای دراز دارد و در دوران حکمرانی «معاویة بن یزید» و «یزید بن ولید» به اوج خود رسید.8 امامیه، مشربی خلاف این دو نظر را پذیرفتند و امامان شیعه این مکتب را برای مردم تبیین کردند.9 امام باقر(علیه السلام) نیز، در این زمینه بسیار کوشید و با پیروان این دو نظر به شدت برخورد کرد. ایشان در رد نظریه قدریه و جبریه فرمودند:

پروردگار بر آفریدگان خود مهربان تر از آن است که آنان را به گناه وا دارد و سپس بر آن عذابشان نماید (رد دیدگاه جبریه) و او عزیزتر از آن است که اراده انجام کاری را بکند و آن محقق نگردد (رد دیدگاه قدریه). او در پاسخ به این که آیا مشرب سومی هم وجود دارد، می فرمود: آری، گسترده تر از فاصله میان آسمان و زمین [و آن مشرب امر بین الامرین است].10

3ـ فرقه خوارج

این گروه نیز پس از داوری بین امام علی (علیه السلام) و معاویه در جنگ صفین پدید آمد. هنگام بازگشت امام علی (علیه السلام) از صفین به کوفه، عده ای از لشگریان بر او شوریدند و حکمیت را بر خلاف اسلام دانستند و شعار «لا حکم الا لله» سر دادند. آنان امام علی (علیه السلام)، معاویه، عثمان و حکمین را کافر شمردند؛ زیرا آنان، مرتکب گناهان کبیره را کافر می دانستند و ریختن خونشان را مباح برمی شمردند. آن ها دشمنان آشتی ناپذیر بنی امیه و زمین داران بزرگ و مخالف وجود املاک خصوصی بودند و با اصل «مخلوق بودن قرآن» به شدت مخالف بودند. از بزرگان آنان می توان «اشعث بن قیس کندی»، «مسعر بن فدکی تمیمی» و «زید بن حصین طائی»11 و از فرقه های آن می توان «محکمه»، «ازارقه»، «بیهسیه»، «عجارده»، «ثعالبه»، «اباضیه» و «صفریه» را نام برد.12

آنان در طول تاریخ، رفتاری نابخردانه با امامان شیعه داشتند. در زمان امامت امام مجتبی (علیه السلام) نیز، امام را به خاطر صلح او با معاویه بسیار سرزنش کردند.13 در دوران امامت امام باقر(علیه السلام) نیز مناظراتی بین آن ها و امام در گرفت. امام در رد مبانی و باورهای اعتقادی شان، آنان را «خُسران زده ترین آفریدگان خدا» دانسته که «دنیا و آخرت خود را تباه کرده اند»14 و به اصحاب خود می فرمود:

«به این پیمان گریزان «خوارج» بگویید: چگونه بر جدایی از علی(علیه السلام) گردن نهادید؛ با وجود این که خونتان را پیش تر در راه فرمان برداری از او ارزانی داشتید و در خشنود کردن خدا بر هم پیشی می گرفتید. و اگر به شما گفتند که ما بر حکم الهی گردن نهاده بودیم و شعار «لا حکم الا لله» سر دادند، در پاسخ بگویید: مگر خدا حکمیت را در دین خود نپذیرفته است؟ و مگر آن را به داوری دو نفر [در این آیه] وانگذارده که فرموده: «فَابَعثوا حَکَماً مِن أَهلِهِ وَ حَکماً مِن أهلها إن یُریدا اِصلاحاً یُوَفِّقِ اللهُ بَینَهما»؛ [هر گاه میان زن و شوهر اختلاف افتاد] یک نفر از جانب شوهر و یک نفر از جانب زن [به عنوان] داور برانگیزید تا اگر اصلاح را خواستند، خدا آنان را بر آن موفق سازد.15 آیا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در ماجرای «بنی قریظه»، «سعد بن معاذ» را داور معرفی نکرد تا بر آن چه مورد پذیرش خداست، حکم کند؟ آیا نمی دانید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با این شرط حکمیت را پذیرفت که آن دو حَکَم بر اساس کتاب خدا حُکم کنند و از آن فراتر نروند؟ آیا نگفت که اگر حکم آن ها بر خلاف کتاب خدا باشد نخواهد پذیرفت؟ وقتی داوری به پایان رسید، به علی (علیه السلام) گفتند: کسی را داور خود ساختی که بر ضد تو حکم داد. آیا امیرالمؤمنین (علیه السلام) نفرمود من به داوری کتاب خدا تن دادم، نه داوری یک شخص؟ حال باید گفت، در کجای این حکمیت انحراف از حکم قرآن است؟ و این در حالی است که امام علی (علیه السلام) فرموده بود که حکمی را که خلاف قرآن باشد نخواهد پذیرفت. اتهام آنان به امیرالمؤمنین(علیه السلام) پوچ و بی اساس است».16

در مناظره ای دیگر، یکی از بزرگان خوارج که به برتری امیرالمؤمنین اقرار داشت، او را به کفر پس از ایمان در فرمانبرداری از خدا و رسولش متهم کرد. امام باقر (علیه السلام) به او فرمود: «آیا آن روز که خدا علی (علیه السلام) را دوست داشت، نمی دانست که او روزی به دست یکی از اهل نهروان (خوارج) کشته می شود؟» مرد خارجی پذیرفت. امام پرسید: «آیا محبت خدا به علی (علیه السلام) از روی فرمان برداری او از دستورهای خدا بود یا از روی گناه و سرکشی او؟» مرد گفت: «پیداست که از روی بندگی و اطاعت علی (علیه السلام) بوده». امام فرمود: [پس حال که علی (علیه السلام) از روی اطاعت و فرمان برداری مورد محبت خدا واقع شده و خدا او را دوست می داشته، واضح است که تمامی اعمالش مورد پسند خدا بوده است] اینک بر خیز و برو!» مرد خارجی که در میدان بحث و مناظره با امام به سادگی شکست خورده بود، زیر لب گفت: «اللّه أعلَم حیث یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ خدا بهتر می داند که رسالت خود را بر دوش که نهد».17

 

4ـ فرقه غُلات

غلات به معنای «گزافه گویان» است. ایشان فرقه ای از شیعه هستند که درباره امامانِ خودگزافه گویی کرده و آنان را تا سرحد خدایی رسانیده اند و یا قائل به حلول جوهر نورانی الهی در امامان شده اند یا به تناسخ قائل گردیده اند. آنان چند دسته شدند، برخی گفتند امام علی (علیه السلام) و بعضی از امامان شیعه، خدا هستند و برخی دیگر از آنان گفتند که ایشان پیغمبرند.18

جای شگفتی ندارد که ریشه عقاید آنان را در مذاهب حلولیه و تناسخیه مثل یهود و نصارا بدانیم و یا آن را خرم دینی و مزدکی بدانیم؛ زیرا جزیرة العرب و سرزمین بین النهرین و شامات، پیش از ظهور اسلام، کانون قبیله های مختلف عرب و غیر عرب و نیز برخوردگاه عقاید و ادیان گوناگون بوده است و نشانه های آشکاری از عقاید و دیدگاه های آنان در برخی فِرَق اسلامی دیده می شود.19 فرقه غلات مشتمل بر ده ها فرقه دیگر می شود که نام تمامی آن ها در نوشته های ملل نویسان موجود است.

امامان شیعه اندیشه آنان را به شدت طرد کردند و آنان را «یهود ونصارا»ی امت پیامبر (صلی الله علیه وآله) نامیدند تا عمق انحراف و کج روی اندیشه آنان بر مسلمانان آشکار شود.

 

5ـ فرقه مغیریه

آنان پیروان «مغیرة بن سعید عجلی» و فرقه ای از غلات بودند که اعتقاد به رؤیت و تجسیم و نیز امامت او (مغیره) پس از امام باقر (علیه السلام) داشتند و می گفتند او منجی آخرالزمان است؛ نمی میرد و ظهور خواهد کرد. هنگامی که او به قتل رسید، در بین یاران و پیروانش اختلاف افتاد و دسته ای از آنان در پندار انتظار ظهور او و رجعتش باقی ماندند و دسته ای دیگر قائل به انتظار ظهور امام باقر (علیه السلام) شدند. او فتاوی عجیبی در احکام دین از خود صادر کرد. مغیره در ابتدا قائل به امامت امام باقر (علیه السلام) بود ولی پس از مدتی، به غلو روی آورد و به خداوندی امام باقر (علیه السلام) معتقد شد. گاه نیز به یارانش در مورد امام می گفت: «منتظر ظهور او باشید که او باز خواهد گشت و جبرئیل و میکائیل با او بین رکن و مقام بیعت خواهند نمود».20

امام باقر (علیه السلام) و دیگر امامان او را لعن و نفرین کردند. امام باقر (علیه السلام) در روایات بسیاری او را لعن کرده فرمود: «خداوند و رسول اکرم، مغیرة بن سعید را از رحمت و دوستی خود دور گردانند که او دروغ های بسیاری بر ما اهل بیت بست».21 امام در سخنی دیگر او را به «بلعم» تشبیه کرد که خداوند به او دانش عطا فرموده بود، ولی او از نشانه های خدا روی گرداند و از شیطان پیروی کرد و گمراه شد.22 امام صادق (علیه السلام) نیز در مورد او فرمود: «خدا مغیرة بن سعید را لعنت کند! او بر پدرم دروغ بست و خدا نیز سختی عذابش را به او چشاند. خدا لعنت کند کسی را که چیزی در مورد ما بگوید که ما خود در مورد خویش نگفته ایم و خدا لعنت کند کسی را که نسبت بندگی خدا را از ما دور کند».23

 

6ـ فرقه جارودیه

«جارودیه» یکی از فرق «زیدیه» است که رهبری آن را «ابوالجارود زیاد بن منذر سرحوب» بر عهده داشت. او از دانشمندان و شاگردان امام باقر (علیه السلام) بود. او نابینای مادر زاد بود و لقب سرحوب را امام باقر (علیه السلام) به او داد که نام شیطانی نابیناست و در دریاها زندگی می کند. از این رو، نام دیگر این فرقه را «سرحوبیه» نیز گفته اند.24 آنان پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) امامت را در فرزندان او و امام حسن (علیه السلام) می دانند و هر که از فرزندان آن دو امام به پا خیزد و قیام کند، پیروی اش را در مقام امام، واجب می دانند.25

امام باقر(علیه السلام) در دوران زندگانی خود، هر گاه ابوالجارود را می دید او را ارشاد می کرد و شیعیان را از نزدیک شدن به او باز می داشت و می فرمود: «او شیطانی نابیناست. او کورچشم و کوردل است».26 بین او و امام مناظره ای بر سر امامت فرزندان امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) در گرفت در تاریخ نقل شده است.27

فرقه هاى اسلامى 4

دیگر فرقه هاى شیعه

در صفحات گذشته گفته شد که پس از امام على بن ابیطالب علیه السلام پیروان آن حضرت به امامت امام حسن بن على علیه السلام گرویدند و سپس به امامت امام حسین بن على علیه السلام اما پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، شیعیان به چند دسته تقسیم شدند.

1 - گروهى به امامت امام على بن الحسین علیه السلام روى آوردند.

2 - گروهى قائل به توقف و پایان امامت پس از امام حسین علیه السلام گردیدند

3 - گروهى قائل به امامت از فرزندان امام حسن و امام حسین علیه السلام گرویدند که شاخه هاى زیدیه را تشکیل دادند که ذکر آنها گذشت

4 - پیروان امام سجاد علیه السلام که پس از آن حضرت به امامت حضرت باقر علیه السلام ایمان آوردند و شاخه اصلى شیعه امامیه و تنها اقلیت وفادار به اسلام محمدى - علوى را تشکیل دادند. نوبختى و اشعرى از این شاخه به الشیعه العلویه یاد مى کنند که تا پایان دوره امامت ائمه به همین نام شناخته مى شوند.

5 - گروهى از شیعه دنبال روى فردى به نام عمر بن ریاح شدند. وى از مردم اهواز بود.

6 - پس از شهادت امام باقر علیه السلام پیروان راستین آن امام ، به امامت حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السلام روى آوردند و گروهى به امامت محمد بن عبدالله بن حسن (که ذکر ان گذشت ) گرویدند

7 - گروهى دنباله روى مغیره بن سعید گردیدند که مبلغ محمد بن عبدالله بن حسن بود و گفته بود که وى مهدى موعود و زنده است مغیره بن سعید عجلى اهل کوفه بود که در سال 119 ق کشته شد.

گویند مغیره سرانجام ادعاى نبوت کرد و قائل به تجسیم گردید. او خداوند را شبیه مردى دانست که از نور است و داراى اندام مى باشد اندامهاى او به صورت حروف هجا است : ((الف )) قدمهاى اوست ، ((عین )) دیدگان وى ((ها)) فرج او است .

8 - گروه بتریه پیروان سلیمان بن جریر، از فرقه زیدیه که ذکر آن گذشت

9- پس از شهادت امام صادق علیه السلام گروهى به امامت امام موسى بن جعفر گرویدند که همان شیعه علویه باشند.

10 - گروهى قائل به عدم مرگ امام صادق علیه السلام شدند که وى زنده است و مهدى موعود است و سرانجام ظاهر خواهد شد این گروه را ناووسیه گویند.

ناووس از مردم بصره بود وى را عبدالله بن ناووس یا عجدون بن ناووس ‍ مى گفتند این گروه ، امامت را در امام صادق علیه السلام تمام شده مى دانند.

11 - گروهى به امامت اسماعیل بن جعفر گرویدند که فرقه اسماعیلیه را تشکیل مى دهند و ذکر آنها گذشت

12 - پس از شهادت امام هفتم علیه السلام پیروان خالص آن حضرت به امامت على بن موسى علیه السلام گرویدند که همان شیعه علویه باشند.

13 - گروهى به امامت عبدالله بن جعفر الصادق علیه السلام معروف به عبدالله افطح گرویدند عبدالله اندکى پس از رحلت پدر بزرگوارش در گذشت این گروه در تاریخ به فطحیه معروف است وجه تسمیه او به فطح ب

/ 0 نظر / 8 بازدید