داستان زندگی حضرت یوسف

داستان زندگی حضرت یوسف

حضرت یوسف در قرآن

حضرت یوسف فرزند حضرت یعقوب است و در قرآن سوره ای به نام ایشان وجود دارد و داستانی شگفت انگیز وعبرت آموز در آن مطرح شده است. سوره ی یوسف دارای111 آیه است که از آیه ی4تا آیه ی 101، یعنی97آیه درباره ی سرگذشت وی به همراه پدر بزرگوار وبرادرانش سخن گفته شده است و همچنین در آیه ی 34 سوره ی مؤمن«غافر» وآیه ی 80سوره ی انعام نیز از او یاد شده است. پس سه سوره ومجموعاً99آیه از قرآن مربوط به این پیامبر خداست.

خواب دیدن یوسف

حضرت یعقوب (ع) از میان فرزندانش علاقه ی خاصی به یوسف داشت وهمیشه او را گرامی می داشت و آثار بزرگی در او می دید. در یکی ز روزها، یوسف خوابی را که شب گذشته دیده بود برای پدرش بیان کرد، وی گفت؛ در خواب دیدم یازده ستاره به همراه خورشید و ماه به زمین آمده اند و در برابر من سجده کردند گفته می شود که یوسف (ع) این خواب را در شب جمعه که مصادف با شب قدر بود در سن بین 7 تا 12 سالگی دیده است. بعد از این جریان، حضرت یعقوب به فرزند خود سفارش کرد که خواب خود را به برادرانش نگوید؛ چون ممکن است به او آسیب برسانند. حضرت یعقوب (ع) در صدد تعبیر خواب برآمد، به همین دلیل به فرزندش فرمود: پروردگار تو را برگزیده و تعبیر خواب را به تو خواهد آموخت ونعمت وبرکات خود را بر آل یعقوب تمام می کند. این برکات مانند همان نعمت هایی است که خداوند متعال به ابراهیم واسحاق (ع) داد.

نقشه برادران یوسف

همان طور که گفته شد یعقوب به یوسف توجه زیادی می کرد واو را بسیار دوست می داشت این امر سبب نگرانی برادران دیگر شده بود به همین دلیل در این زمینه با یک دیگر زیاد گفتگو می کردند آن ها می گفتند ما هم از یوسف نیرومند تریم و هم زندگی پدر را اراده می کنیم؛ ولی او به جای توجه به ما به یوسف علاقه دارد. توجه یعقوب به یوسف روز به روز بیشتر و نفرت و حسادت برادران نسبت به او نیز روز به روز زیاد تر می شد تا جایی که تصمیم گرفتند هر طور شده یوسف را از سر راه خود بردارند به همین منظور جلسه ای ترتیب دادند و قرار شد همیشه از دست یوسف راحت شوند؛ از این رو هر کس نظری می داد یکی می گفت او را بکشیم ، دیگری می گفت: او را به سرزمین دور ببریم ورهایش کنیم؛ اما یکی از برادران که هوش بیشتری نسبت به بقیه برخوردار بود گفت: بهترین راه این است که او را در چاهی بیندازیم وچون در آن مسیر کاروان هایی عبور می کنند هنگام استفاده از آب چاه او را بیرون می کشند وبا خود می برند و دیگر چشم ما به او نمی افتد و در آخر همین حرف تصویب شد.

یوسف به چاه انداخته می شود

بعد از آن که تصمیم گرفته شد یوسف را به چاه بیندازند نزد پدرشان رفتند وگفتند: ما فردا برای تفریح و بازی به خارج از شهر می رویم، شما یوسف را نیز همراه ما بفرست تا بازی کند و از میوه های درختان نیز استفاده کند. یعقوب که نمی توانست دوری یوسف را تحمل کند فرمود: اصلا دوست ندارم یوسف با شما بیاید؛ زیرا او هنوز نوجوان است و می ترسم شما مشغول بازی شوید وگرگ دور از چشم شما اورا بخورد. آن ها در جواب پدر خود گفتند: ما نمی گذاریم ذره ای آسیب به او برسد. از این طرف اصرار برادران و از طرف دیگر ممانعت پدر، ولی برادران در هر صورت پدر را راضی کردند که یوسف را با خود ببرند. یعقوب بسیار اندوهگین بود و تا آخرین لحظات، فرزند خود را در بغل گرفت واشک ریخت. برادران یوسف که از یوسف کینه در دل داشتند به محض دور شدن از شهر شروع به کتک زدن یوسف کردند واو نیز گریه می کرد؛ ولی هیچ کس نبود به او کمک کند. این وضع ادامه داشت تا این که به چاهی رسیدند، آنگاه طنابی را آماده کردند و آن را به کمر یوسف بستند، گریه های یوسف زیاد تر شد. و از آنها می خواست این کار را با او نکنند؛ اما آنها تصمیم خود را عملی ساختند به همین منظور موقع انداختن یوسف به چاه ناگهان دیدند یوسف می خندد، علت را جویا شدند، او فرمود: من گمان می کردم با داشتن برادران نیرومندی مثل شما هیچ وقت در زندگی دچار حادثه نمی شود ولی الآن به دست شما گرفتار شده ام. واین کار خداست که شما را بر من پیروز گرداند تا یاد بیرم که به غیر او تکیه نکنم1. در اندک زمانی یوسف به ته چاه رسید، اما خدای متعال توسط جبرئیل به او وحی فرستاد که اندوهگین وغمگین نباش زیرا روزی می رسد که نقشه ی امروز آنها را به خودشان می گویی در حالی که تو را نمی شناسند برادران یوسف هنگام برگشتن پیراهن او را به خون یکی از حیوانات آغشته کردند تا عذری در مقابل پدر داشته باشند آنها بعد از غروب خورشید در حالی که گریه می کردند نزد پدرشان آمدند وزمانی که یعقوب (ع) آنها را دید ماجرا را پرسید، آنها گفتند: ما مشغول سوارکاری وتیراندازی بودیم ویوسف را مأمور محافظت از اموال خود کرده بودیم؛ ناگهان گرگی آمد واو را درید وخورد. ای پدر! می دانیم که تو سخن مارا قبول نمی کنی به همین دلیل پیراهن خونی یوسف را برای شما آورده ایم.یعقوب پیراهن یوسف را به دست گرفت و با دیدن آن فهمید که آنها دروغ می گویند؛ زیرا جایی از پارگی یا دندان گرگ روی پیراهن یوسف نبود یعقوب(ع) فرمود: هوای نقفس بر شما چیره شد تا مرتکب این عمل شوید؛ ولی از خدای متعال یاری می طلبم و نسبت به این جریان صبر می کنم.2

کاروان فرا می رسد

یوسف با سن کم در قعر چاه تاریک، دو تا سه روز را تنهای تنها گذراند3؛ اما قلبش مالامال از ایمان به خدا بود؛ چون توسط جبرئیل وحی به او نازل شده بود. روز سوم، کاروانی از راه سید وچون خسته وتشنه بودند نزدیکی همان توقف کردند تا هم خستگی در کنند وهم برای رفع تشنگی آبی بنوشند وبرای بقیه ی راه مشک های خود را از آب پر کنند. یکی از افراد مأمور آوردن آب شد و به همین منظور دلوی را درون چاه انداخت . ناگهان یوسف متوجه شد که دلوی پایین می آید و بلافاصله خود را به آن چشباند، وقتی دلو بالا کشیده شد دیدند که کودکی زیبا از چاه بیرون آمد. اما این کودک برای آنها بهترین کالا برای فروش بود، به همین دلیل همه ی کاروان از این ماجرا با خبر نشدند وزمانی که به شهر رسیدند برای این که جریان فاش نشود، یوسف را سریع فروختند.

یوسف در کاخ عزیز مصر

ماجرا ی اصلی زندگی حضرت یوسف (ع) از جایی شروع شد که در بازار به دست عزیز مصر که نماینده ی فرعون در آن منطقه بود خریداری شد. عزیز مصر به همسر خود«زلیخا» گفت: این کودک را به چشم یک برده نگاه مکن؛ بلکه به او احترام بگذار چون می توانیم از او در آینده بهره ببریم وحتی او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم. یوسف در خانه ی عزیز مصر کودکی را به نوجوانی و نوجوانی را به جوانی رساند وآماده ی پذیرش رسالت بود. زلیخا که همیشه در خانه ی خود با جوان زیبایی به نام یوسف رودررو می شد، دلباخته ی وی شد به همین دلیل از هر فرصتی برای اظهار علاقه ی خود وجلب نظر یوسف استفاده می کرد ولی موفق نمی شد تا بالاخره در یک روز خلوت یوسف را نزد خود خواند و وقتی چنین فضایی فراهم شد همه ی درب های ورودی را بست وبهترین لباس های خود را پوشید و با آرایشی زیبا در مقابل یوسف حاضر شد واز او درخواست کار نامشروع کرد. یوسف در مقابل این درخواست به خدا پناه برد اما زلیخا که فرصت مناسبی را به دست آورده بود به هر صورتی می خواست او را به این کار راضی کند وقتی یوسف سرسختی وپافشاری زلیخا را دید به طرف یکی از درب های خروجی کرد و زلیخا نیز پشت سر او شروع به دویدن کرد وپیراهن یوسف را از پشت گرفت به طوری که پاره شد زمانی که یوسف درب را باز کرد متوجه حضور عزیز مصر پشت در شد وتا خواست حرفی بزند زلیخا گفت: یوسف از من درخواست کار نامشروع کرده است، سزای کسی که به همسر تو خیانت کند یا زندان است یا مجازات های سنگین دیگر. یوسف بلافاصله گفت: او به اصرار می خواست مرا به این کار راضی کند در همان لحظه یکی از خویشاوندان زلیخا که در آن جا حضور داشت به عزیز مصر گفت: برای شناختن مقصر، کافی است به پیراهن پاره شده ی یوسف نگاه کنید که اگر از پشت پاره شده باشد حق با یوسف است وچنان چه از جلو پاره شده باشد این زلیخا است که راست می گوید وقتی عزیز مصر به پیراهن یوسف نگاه کرد متوجه شد که یوسف راست می گوید، به همین دلیل گفت این کار جزء فریب زنان است؛ اما او برای حفظ آبروی خود به یوسف گفت: این ماجرا را به کسی مگو و به همسر خود نیز سفارش کرد از گناه خود توبه کند زیرا می دانست که او مقصر است.4

بریدن دست به جای میوه

با همه ی محافظه کاری که عزیز مصر انجام داد این ماجرا به گوش عده ای از زنان شهر رسید وآن ها از رابطه ی زلیخا و یوسف خبردار شدند، به همین خاطر زلیخا را مورد سرزنش قرار می دادند که چگونه حاضر شده است دلباخته ی غلام دربار شود. وقتی خبر سرزنش زنان به گوش زلیخا رسید تصمیم گرفت آنها را دعوت کند تا آن ها ببینند کسی که او دلباخته اش شده است یک جوان معمولی نیست. به همین دلیل آنها را به یک مجلس مهمانی دعوت کرد ودر مقابل آنها میوه گذاشت و چاقویی به دست آنها داد واز یوسف خواست تا در آن مجلس وارد شود. زمانی که یوسف وارد شد، هوش از سر زنان رفت به جایی که میوه ها، دست خود را بریدند و گفتند: این انسان نیست بلکه فرشته ی آسمانی است. زلیخا به زنان گفت: این همان جوانی است که مرا به خاطرش سرزنش می کردید؛ اما اگر بار دیگر درخواست من را رد کند او را به زندان می اندازم5.

یوسف در زندان

حضرت یوسف (ع) این پیامبر بزرگ الهی که قلبی پر از ایمان به خدای متعال داشت، هر گز حاضر نشد دامن پاک خود را با چنین کار هایی آلوده کند که مورد غضب خداوند واقع شود وفکر چنین اعمالی را نیز نمی کرد. او مانند دیگر پیامبران حاضر بود سخت ترین شکنجه ها وموقعیت ها را تحمل کند؛ ولی از خدای واحد وخالق نافرمانی نکند وقتی یوسف نام زندان را از زلیخا شنید به خدا عرض کرد: خدایا زندان برای من بهتر است از آن چه او از من می خواهد. خدایا اگر نیرنگ این زنان را از من نگیری قلب من به آنها متایل خواهد شد ویکی از جاهلان خواهم شد6. عزیز مصر وهمسرش برای سرپوش گذاشتن بر خطاهای خود وپاک کردن این ماجرا از ذهن مردم تصمیم گرفتند یوسف را به زندان بیاندازند اما به خوبی می دانستند که او بی گناه است. آنها یوسف را به زندان انداختند؛ اما آنها غافل بودن از این که خدای متعال نگهبان او است وبه زودی او را بزرگ این سرزمین خواهد کرد. یوسف در زندان با دو جوان آشنا شد که هر دو از خدمتگذاران دربار وپادشاه بودندو به دلیل خیانت کردن به پادشاه به زندان افتاده بودند تا به جرم آنها رسیدگی شود.یوسف نیز خود را به آنها معرفی کرد وعلت به زندان افتادن خود را نیز توضیح داد. در یکی از روزها که آن دو جوان که خواب دیده بودند از یوسف خواستند خواب آنها را تعبیر کنند. اولی گفت: در خواب دیدم که انگورهایی در دست دارم و مشغول فشردن آن برای ساختن شراب هستم. دیگری هم گفت: در خواب دیدم مقداری نان روی سرم گذاشته ام ودر حال حرکت هستم؛ ناگهان دیدم که پرندگان از آسمان می آیند و به تدریج از آن نان ها می خورند. حضرت یوسف(ع) فرمود: قبل از این که غذای شما را بیاورند تعبیر آن را به شما می گویم. یوسف قبل از این که به تعبیر خواب آنها بپردازد نکاتی را در باره ی خداشناسی خود و اجداد پاکش ودرس هایی از این قبیل را برای زندانیان بیان کرد، سپس به تعبیر خواب آن دو جوان پرداخت وفرمود: یکی از شما دو نفر آزاد خواهد شد و به پادشاه شراب خواهد داد و دیگری اعدام خواهد شد و بدن او آن قدر روی چوبه ی دار باقی می ماند تا پرندگان از سر او بخورند. در این جا یوسف از شخصی که قرار بود که آزاد شود خواست که با پادشاه در باره ی بی گناهی او صحبت کند اما وقتی آن شخص آزاد شد و دیگری را اعدام کردند، شیطان باعث شد آن مرد آزاد شده نام یوسف را به کلی فراموش کند.7

آزادی یوسف از زندان

حضرت یوسف(ع) شب و روز را در زندان سپری می کرد تا این که خواب پادشاه مصر سرنوشت او را تغییر داد. پادشاه مصر در خواب دید که 7 گاو لاغر،7 گاو چاق را خوردند وهمچنین 7 شاخه ی خشک را دید که به دور 7 شاخه ی سبز پیچیده شده و در حال از بین از بین بردن آن شاخه ها هستند8. این خواب پادشاه را اندوهگین ساخت و اطرافیان خود را جمع کرد تا آن را برای شاه تعبیر کنند؛ ولی کسی تعبیر آن را نمی دانست. در این لحظه آن جوانی که یوسف خواب او را در زندان تعبیر کرده بود به یاد او افتاد، به همین دلیل جریان خود را برای پادشاه توضیح داد وگفت: شخصی را در زندان می شناسم که می تواند خواب شما را تعبیر کند. وی وارد زندان شد واز تعبیر خواب پادشاه از ایشان سؤال کرد وایشان نیز بدون هیچ تأملی فرموند: 7 سال پشت سر هم باران فراوان خواهد آمد ولی بعد از آن 7 سال قحطی وخشکسالی به وجود می آید. پس باید در آن 7 سال، کشاورزی را توسعه دهیم وتا می توانید انبارها را از مواد غذایی پر کنید وبه مقدار نیاز برای خود بردارید. وقتی تعبیر خواب پادشاه به او گفته شد، پادشاه از آن تعبیر شگفت زده شد و مشتاق دیدن یوسف شد ودرباره ی او پرسید که چگونه به زندان افتاده است9.آن گاه جریان زندانی شدن یوسف را برای پادشاه توضیح دادند، سپس پادشاه یوسف را به حضور طلبید؛ ولی وقتی به سراغ وی رفتند از آمدن ممانعت ورزید وفرمود: به پادشاه بگویید از زنانی که در قصر عزیز مصر بودند بپرسند که چرا دست های خود را بریدند؟ پادشاه نیز علت را جویا شد، آنها گفتند: ما هیچ گناهی از یوسف ندیدیدم، زلیخا نیز به بی گناهی یوسف اعتراف کرد وگفت: به این خاطر اعتراف کردم که یوسف بداند در نبودنش به او خیانت نکردم؛ بلکه واقعیت را گفتم؛ چون می دانم خداوند نقشه ی خیانت کاران را از بین می برد. حضرت یوسف (ع) نیز وقتی فهمید همه به بی گناهی ایشان اعتراف کردند، از زندان خارج شد ونزد پادشاه آمد. پادشاه با دیدن یوسف به گفتگو به ایشان پرداخت ومتوجه شد که او دارای کمالات بسیار زیادی است؛ از این رو یوسف را به عنوان خزانه دار  مصر برای جمع آوری و تقسیم مواد غذایی منصوب کرد10. در این جا وعده ی خداوند متعال برای یوسف محقق شد، از آن جهت که وی را بعد از تمام سختی ها، خزانه دار مصر کرد وآن چنان قدرت نفوز داشت که حتی پادشاه در مقابل حرف های او تسلیم بود.

دیدار با برادران

همانطور که حضرت یوسف(ع) تعبیر کرده بود،7 سالباران فراوانی بارید وکشاورزی، رونق فراوانی یافت و مردم بانظارت یوسف، مشغول انبار کردن غلاتی شدن که درو کرده بودند وبعد از پایان 7 سال، خشکسالی وقحطی به کشور مصر و اطراف آن روی آورد و مردم طبق قرار قبلی، هر ماه برای گرفتن سهمیه ی مواد غذایی خود به مصر می آمدند وخود را به یوسف معرفی می کردند وایشان نیز با توجه به تعداد خانواده شان، سهم آن ها را می داد، یکی از روزها برادران یوسف به جز بنیامین برای گرفتن سهم خود از کنعان به مصر آمده بودند و زمانی که نزد یوسف حاضر شدند یوسف آن ها را شناخت؛  ولی برادرانش او را نشناختند. یوسف با مهربانی از برادران خود استقبال کرد و حتی اجناسی را هم که برادرانش در مقابل سهم خود داده بودند به طور پنهانی در کیسه هایشان قرار داد و زمانی که به کنعان رسیدند، متوجه ی این موضوع شدند. یوسف از آن ها پرسید:شماکیستید؟آنهاگفتند: ما فرزندان یعقوب پیامبرهستیم که خیلی پیر و غمگین است. یوسف سؤال کرد: غمگینی او به چه دلیل است؟ آنها گفتند: او پسر کوچکی داشت که بسیار به او علاقه مند بود، یکی از روزها که همراه ما برای بازی به خارج از شهر آمده بود، گرگ به او حمله کرد واو را کشت. به همین دلیل از آن زمان تا به حال، او در غم به سر می برد، برادر کوچکتری نیز داریم که برای رسیدگی به پدر پیرمان نزد او مانده است. یوسف از آنها خواست که در سفر بعدی حتماً برادر کوچک خود را با خود بیاورند و گرنه هیچ سهمیه ای به آنها نخواهد شد. آنها در پاسخ گفتند: جدا کردن او از پدر خیلی سخت است؛ ولی هر طوری شده او را راضی خواهیم کرد. برادران یوسف خوشحال به نزد پدر آمدند و جریان سفر را توضیح دادند و از پدر خواستند که در سفر بعدی بنیامین را نیز با آنها بفرستد. یعقوب که هنوز چشمانش در فراق یوسف گریان بود، فرمود: چگونه می توانم به شما اطمینان کنم در حالی که با اطمینان به شما، یوسف را از دست دادم؛ اماوقتی برادران یوسف اصرارکردن، یعقوب فرمود: به شرطی با درخواست شما موافقت     می کنم که قسم بخورید او را باز می گردانید. آنها نیز این ظرط را قبول کردند. برادران به همراه بنیامین به همراه بنیامین خداحافظی کرده به سوی مصر حرکت کردند ونزد یوسف آمدند. یوسف آنها را به مهمانی خود دعوت کرد و در کنار بنیامین نشست و مشغول غذا خوردن شد. در یکی از روزها یوسف خود را به بنیامین معرفی کرد وگفت: پیش من بمان و برای این که برادران مخافت نکنند، این پیمانه گران قیمت را در کیسه ی تو می گذارم و تو را به جرم سرقت نزد خود نگه   می دارم. بنیامین نیز با این طرح موافقت کرد. وقتی برادران یوسف قصد برگشت داشتند، از آن جا که یوسف پیمانه را در کیسه بنیامین گذاشته بود به مأموران دستور داد از حرکت آنها جلوگیری کنند؛ زیرا پیمانه ی گران قیمتی گم شده و باید کیسه های شما را جست وجو کنیم واگر در کیسه ی کسی پیدا شد،او را نزد خود نگه می داریم. مأموران پس از جستجو، پیمانه را درکیسه ی بنیامین پیدا کردند و قرار شد از رفتن او جلوگیری کنند. برادران نزد یوسف رفتند و با او به گفتگو نشتند تا بلکه راضی شود و بنیامین را آزاد کند، به همین دلیل ابتدا جمله ای گفتند که یوسف سخت ناراحت شد. آنها گفتند: جای تعجب نیست که بنیامین دزدی کرده چون برادرش یوسف نیز سابقه ی دزدی داشت. یوسف فرمود: شما بدتر از او هستید؛ اما خدا آگاه تر است. برادران یوسف از او خواستند یکی از آنها را گرفته و بنیامین را آزاد کند چون قسم خوردند هر طور که شده بنیامین رابر گردانند. یوسف فرمود: کسی را نمی توان به جای کسی که مرتکب دزدی شده است بازداشت کرد. برادران با یک دیگر مشورت کردند برادر بزرگتر گفت: من اینجا می مانم وبدون اجازه ی پدر به کنعان باز نخواهم گشت. شما بروید و جریان را برای پدر توضیح دهید و اگر حرف شما را باور نکرد، بگویید از که از غافله ای که از کنعان همراه ما بود بپرسد. برادران نزد پدر آمدند واتفاقی را که اتفاق افتاده بود به او گفتند. در این هنگام یعقوب به یاد یوسف افتاد و با اندوه فراوان گفت: وا اسفا بر یوسف! برادران به پدر گفتند: تو آن قدر در فراق یوسف گریه کردی تا نابینا شدی، به گمان ما تو از این فراق خواهی مرد. یعقوب به پسران خود گفت: به جستجوی یوسف و بنیامین بروید و از رحمت خدا مأیوس نشوید و نامه ای نوشت و به پسرانش داد تا به خزانه دار مصر، یعنی یوسف بدهند. آنها نزد یوسف آمدند و نامه ی یعقوب (ع) را به او دادند. یوسف با دیدن نامه ی پدر دگرگون شد، آنرا باز کرد و روی چشمان خود گذاشت وگریه کرد. یوسف به برادران خود گفت: آیا می دانید با یوسف و برادرش(بنیامین) چه کردید؟ آنها از این سؤال شگفت زده شدند به همین پرسیدند: آیا تو یوسف هستی؟ یوسف فرمود: بله من یوسف هستم واین برادرم بنیامین ولی مطمئن باشد هیچ آزاری از طرف من برای انتقام به شما نخواهید رسید. برادران از یوسف خواستند که آنها را ببخشد یوسف به برادران خود فرمود:پیراهن من را ببرید وبه پدرم بدهید تا روی چشم خود بگذارد و بیناییش را بدست آورد و بعد از آن با خانواده نزد من بیایید. آنها با خوشحالی پیراهن یوسف را به کنعان نزد پدر بردند و هنوز به آنجا نرسده بودند یعقوب از جا تکان خورد وفرمود: اگر نگویید یعقوب کم عقل شده به شما می گویم که بوی یوسف را احساس می کنم ولی کسانی که نزد یعقوب بودند به او گفتند: باز هم به همان حرف های گذشته ی خود پرداختی؟اما وقتی پسران یعقوب به خانه رسیدند پیراهن یوسف را به پدر دادند و یعقوب نیز آن را به صورت خود مالید وبینا شد. در اینجا بود که فرزندان از پدر خواستند که برای آنها نزد خدا استغفار کند.یعقوب هم فرمود:به زودی برای شما طلب مغفرت خواهم کرد11.

ملاقات یعقوب با یوسف

بعد از آوردن پیراهن یوسف قرار شد همگی نزد او بروند و زمانی که به آنجا رسیدند، یوسف با دیدن پدر او را در آغوش گرفت و یعقوب را به همراه خاله اش روی تخت نشاند و آنها نیز در برابر یوسف سجده ی شکر به جا آوردند. یوسف به پدر فرمود: پدر جان! این تعبیر همان خوابی است که در کودکی دیده ام12. داستان شیرین و پر از درس حضرت یوسف (ع) به پایان رسید اما باید دانست خدای متعال بندگان خود را فراموش نمی کند و همیشه او را گرامی خواهد داشت.

+